به نام خدا
"نیـکِ قهرمان"
قصه ما در یک شب بهاری شروع شد. نیمه های شب بود و نیـک -پسر چهارده ساله قصه ما- هرکاری که میکرد خوابش نمی برد. چون با اینکه توی مسابقه راگبی خیلی تلاش کرده بود نتونسته بود به خوبی هم تیمی هاش بازی کنه و چندباری که توپ دستش افتاده بود، بازیکنای حریف خیلی زود توپ رو ازش قاپیده بودن. خُب نیـک لاغرتر و کم زورتر از بقیه هم سن و سالای خودش بود و حالا با خودش فکر میکرد شاید اگر اینقدر نحیف نبود، فرصتهای خوبِ بازی رو راحت از دست نمیداد و تیمِ کلاسشون به بقیه تیمهای مدرسه نمیباخت. نیـک حتی دلش نمیخواست این موضوع رو برای پدر و مادرش تعریف کنه. چون می ترسید در نظر اونا یه بچه بیعرضه به نظر بیاد.
نیـک از تختخوابش بیرون اومد و پنجره رو باز کرد. اتاقِ نیـک در طبقه دوم خونه قدیمیشون بود و از پنجره میتونست خیابون، پارکِ بزرگ و جنگلهای دوردست رو ببینه. به راستی که شب زیبایی بود. ستاره ها از همیشه درخشان تر بودند، عطر گلهایِ شببو همه جا پیچیده بود و صدایِ قورباغه ها و جیرجیرکها از کنار استخرِ بزرگ پارک به گوش میرسید.
نیـک هنوز توی فکرِ باختِ تیم راگبی کلاسشون بود که ناگهان چیزِ عجیبی در دوردستها نظرش رو جلب کرد. در تاریکی جنگل، شیء بزرگِ نقرهای رنگ و درخشانی رو دید که به آرامی در هوا میچرخید و به سمتِ شهر در حرکت بود. با اینکه تاریکیِ نیمه شب همه جا رو فراگرفته بود، اما شیء عجیب و شناور اونقدر روشن بود که نیـک میتونست به وضوح ببینه که هر لحظه به شهر اونها نزدیک تر میشه.
نیـک هیجان زده بود و البته خیلی هم ترسیده بود. می خواست فریاد بزنه و همه رو بیدار کنه اما تو یه چشم به هم زدن اون چیزِ عجیب وبزرگ که حالا درست بالایِ پارک بود، روی زمین نشست و خاموشِ خاموش شد. جوری که اصلا دیده نمی شد. نیـک چندبار چشماشو مالید و دوباره نگاه کرد. هیچ چیز معلوم نبود. نکنه خیالاتی شده بود. با خودش فکر کرد من چیزی شبیه این رو تویِ فیلمها دیدم. فقط یه بشقاب پرنده می تونه این شکلی باشه. توی همین فکر بود که درست در همونجایی که بشقاب پرنده فرود اومده بود موجود سرخرنگ عجیبی رو دید. نیـک دلش میخواست داد بزنه اما از شدت هیجان و ترس زبونش بند اومده بود. موجود سرخرنگ با چشمهای بزرگی که دور سرش داشت همه جا رو برانداز کرد و نگاهش به پنجرة اتاق نیـک افتاد.
نیـک سعی کرد عقب عقب بره اما در همون لحظه موجودِ سرخرنگ جلوی پنجرة اتاق نیـک ظاهر شد. نیـک چیزی رو که می دید باور نمیکرد. جثه این موجودِ عجیب و غریب از نیـک کوچیک تر بود. بدنش مثل یاقوت سرخ و درخشان بود و چندتا چشمِ درشت و بنفش دورتا دورِ سرش بود. موجودِ عجیبِ سرخرنگ از پنجره اومد داخلِ اتاق و روبروی نیـک ایستاد. آروم دستش رو رویِ سرِ نیـک گذاشت و چشماشو بست. نیـک نمی تونست حرکتی بکنه. انگار نیروی اون موجود تمام بدنش رو قفل کرده بود. چند ثانیه ای به همین ترتیب گذشت تا اینکه موجود عجیب و غریب دستش رو از رویِ سرِ نیـک برداشت و گفت: "خب، من زبون تو رو دانلود کردم. حالا می تونیم با هم حرف بزنیم." این جمله رو اونقدر مهربون و صمیمی گفت که نیـک بی اختیار لبخند زد. موجودِ سرخرنگ دستش رو روی سینهاش گذاشت و گفت: من"نائوپیه" هستم. مردی از سیاره تاریک و دورِ"چیاگوتا". بعد با انگشت جایی در دوردستهای آسمون رو نشون داد و گفت: سیاره من دورِ اون ستارة پرنور و زیبا میچرخه. شما زمینیا بهش میگین "ستارة شباهنگ". نیـک پرسید: اون بشقاب پرنده مال شماست؟ نائوپیه جواب داد: بشقاب پرنده؟ هاها هاها هاهاااا... بهتره بگی سفینه. راستشو بخوای این سفینه آخرین مدل تویِ سیاره ماست. من یک دانشمندم و در موردِ کوتوله هایِ زرد تحقیق می کنم. نیـک با کمی شرمندگی پرسید: منظورت من هستم؟ "نائوپیه" با خنده گفت: نه دوست من، منظورم خورشیده. ستارة شما. ماموریتِ من تحقیق در مورد این ستارة کوتوله زرد و سیارات اونه. هرچند کوتوله های زرد توی منظومه ما خیلی زیاد هستن اما خب منظومه خورشیدی شما ویژگیهای خاص و جالبی داره. امشب هم باید روی سیاره شما تحقیق میکردم. البته فرود اومدن رویِ سیاره زمین جزوِ برنامه من نبود. اما به خاطر مشکلِ فنی سفینهام ناچار به فرود شدم.
نیـک از پنجره نگاهی به پارک انداخت. سفینه در تاریکی شب دیده نمی شد. نیـک گفت: چند ساعت دیگه صبح میشه و آدما تو و سفینه ات رو پیدا می کنن."نائوپیه" گفت: می دونی؟ مشکل فقط همین نیست. همونجور که گفتم من از یه سیاره تاریک اومدم. فاصله سیاره من از ستارهمون خیلیخیلی زیاده. ما "چیاگوتا"یی ها تحمل نور رو نداریم. به محض اینکه خورشید طلوع کنه من دیگه نمی تونم بیرون برم. باید تا شب توی این اتاق پنهان بشم وگرنه میمیرم.
نیـک گفت این که خیلی بده. باید یه کاری بکنیم."نائوپیه" گفت من یه جعبه ابزار لازم دارم. فکر می کنم خودم بتونم مشکل سفینه رو برطرف کنم. نیـک گفت: من میتونم جعبهابزار پدرم رو در اختیارت بگذارم. اون تمامِ وسایل خونه رو خودش تعمیر می کنه. نیـک آهسته از اتاقش بیرون رفت و چند دقیقه بعد در حالی که جعبه فلزی بزرگی رو به زحمت حمل میکرد وارد اتاق شد.
"نائوپیه" جعبه رو از نیـک گرفت و در یه چشم به هم زدن از پنجره بیرون رفت و کنار سفینه اش رسید.
نیـک نگران توی اتاق قدم میزد و گاه گاهی هم از پنجره به پارک نگاهی میانداخت. اما خب چیز زیادی دیده نمیشد. یک ساعتی گذشت. نیـک کمکم داشت خوابش میگرفت که"نائوپیه" رو جلوی پنجره دید. مردِ سرخرنگ جعبهابزار رو توی اتاق نیـک گذاشت و با خوشحالی گفت: خوشبختانه درست شد. نجات پیدا کردم. فکر میکنم چیزی به صبح نمونده. من باید هرچه زودتر از اینجا برم. بعد دستِ نیـک رو گرفت و گفت: تو کمک بزرگی به من کردی. اگر بخوای میتونم یه آرزویِ تو رو برآورده کنم. نیـک گفت: اینو جدی میگی؟ "نائوپیه" گفت: بله بله... فقط زودتر آروز کن. من وقت زیادی ندارم. نیـک چشماشو بست و گفت: آروز میکنم قویترین انسانِ روی کره زمین باشم... این رو گفت و چشماشو باز کرد. اما "نائوپیه" رو ندید. نیـک از پنجره بیرون رو نگاه کرد. سفینه بزرگ و درخشان در اعماق آسمان هرلحظه دورتر و دورتر می شد. نیـک زیرلب زمزمه کرد: خداحافظ مرد کوچولوی سرخرنگ...
بعد نیـک سعی کرد جعبهابزار رو با یه انگشت از زمین بلند کنه. اما جعبه خیلیخیلی سنگین بود. نیـک تمام زورش رو زد اما جعبه حتی با دو انگشت و سه انگشت هم تکون نخورد. نیـک گفت: نخیر فایدهای نداره. شاید "نائوپیه" خواسته با من شوخی کنه. یه شوخی فضایی... نیـک لبخندی زد و به تختخوابش رفت و اونقدر خسته بود که خیلی زود خوابش برد...
فردا صبح نیـک درست وسطِ اتاق از خواب بیدار شد. خدای من! دست و پایِ نیـک خیلی قوی و بزرگ شده بود و از چهار طرفِ پتو بیرون زده بود. تختخواب هم شکسته بود و نیـک با اون بدن تنومند کف اتاق افتاده بود. نیـک با تعجب نگاهی به بدنش انداخت. لباسهای کوچیکش توی این بدن بزرگ خیلی خنده دار شده بود. آروم از جاش بلند شد و خواست به سمتِ در بره که پاش به جعبهابزار گیر کرد و نقش زمین شد. مادرش از شنیدن صدای زمین خوردنِ نیـک سراسیمه وارد اتاق شد و فریاد زد: وای!!! یه مرد غول پیکر اینجاست... نیـک خودشو جمع و جور کرد و گفت: نترس مامان. منم نیـک. مادر گفت: وای نیـک!!! چه بلایی سرت اومده؟؟؟ نیـک خندید و گفت: فکر میکنم قویترین آدم دنیا شده باشم. در همین لحظه پدر وارد اتاق شد. مادر گفت: نگاه کن! پسرِ لاغر و مردنی ما یه مرد تنومند شده. پدر با تعجب به عضلاتِ قوی نیـک نگاه کرد و فریاد زد: وای باور نکردنیه... خیلی شگفت انگیزه.
چند ماه گذشت. حالا نیـک برای مسابقاتِ راگبی آماده می شد. همینطور بوکس و پرورش اندام و پرتاب وزنه رو هم یاد می گرفت. پیشرفت نیـک واقعا عالی بود. مربیهای نیـک به آینده اون خیلی امیدوار بودن و میگفتن میتونه خیلی زود قهرمان المپیک بشه. نیـک هر روز تمریناتش رو بیشتر میکرد. اون میدونست برای قهرمان شدن فقط قوی بودن کافی نیست و باید خیلی چیزا رو یاد بگیره.
خب تلاش نیـک هم بی نتیجه نموند و چند سال بعد اون به همه آرزوهاش رسیده بود. حالا همه دنیا نیـک رو میشناختن. اون قویترین و ثروتمندترین مردِ دنیا بود. نیـک از این بابت خیلی خوشحال بود و هر روز سعی می کرد رکورد بهتری به دست بیاره.
روزها از پی هم گذشت تا اینکه یک شب اتفاق عجیبی افتاد. نیمه شب بود. نیـک روی تختخوابِ بزرگ و زیباش دراز کشیده بود و به مسابقه مهم فردا فکر میکرد. ناگهان تویِ تاریکی شب متوجه نور قرمز رنگِ کنار پنجره شد. قبل از اینکه بتونه کاری بکنه، موجودِ سرخرنگی رو دید که درست مقابلِ اون روی زمین ایستاده بود. نیـک بلافاصله "نائوپیه" رو شناخت. از جاش بلند شد و گفت: "نائوپیه" دوست خوبم این تو هستی؟ "نائوپیه" گفت: بله نیـک. خودم هستم. چقدر تغییر کردی. نیـک خندید و گفت: بله. تو باعث این همه تغییر بودی. ببین حالا من یه پسربچه ضعیف و مردنی نیستم. یه مرد ثروتمند و قوی هستم و این موفقیت رو مدیون توام.
"نائوپیه" گفت: نیـک! وقتی که تو پسر بچه کوچیکی بودی جون منو نجات دادی. حالا که یک مرد قوی هستی آیا میتونی یکبار دیگه به من کمک کنی؟ نیـک به صورتِ عجیبِ دوست فضاییش نگاه کرد. چشمای "نائوپیه" مثل قبل درخشان و شاد نبود. نیـک گفت: تو مثل قبل خوشحال نیستی. دوستِ من! بگو چه کمکی از من برمیاد؟ من حالا آدم مهم و ثروتمندی هستم. هر کاری که تو بخوای از من ساخته است. فقط کافیه بهم بگی.
"نائوپیه" کنارِ نیـک روی تخت نشست. سرش رو پایین انداخت و گفت: نیـک! باید یه کار بزرگ انجام بدی. خیلی بزرگ. مطمئنی که از پَسِش برمیای؟ نیـک خندید و گفت: نکنه مثل فیلمای تخیلی قراره فضاییها حمله کنن و من باید همه زمینیا رو نجات بدم؟ "نائوپیه" لبخند کمرنگی زد و گفت: نه، همه رو نه! فقط یه نفر رو. اونم نه از اهالی زمین، بلکه یکی از اهالی سیاره "چیاگوتا".
نیـک با کنجکاوی پرسدی: منظورت رو نمی فهمم. میشه بیشتر توضیح بدی؟ من چکار باید بکنم؟
مردِ فضایی آهی کشید و گفت: نیـک! من یه دختر کوچولو دارم. اون مدتیه که مریضی سختی گرفته. هیچ درمانی برای اون وجود نداره. من از تو میخوام که "ته آ" کوچولو رو از مرگ نجات بدی. نیـک گفت: خیلی متاسفم "نائوپیه". ولی مطمئنی که من می تونم به تو کمک کنم؟ راستی چرا آرزو نمی کنی که حال دخترت خوب بشه؟ تو که این قدرت رو داری. "نائوپیه" جواب داد: نه نیـک! من نمی تونم. چون سالها پیش این کارو کردم. ما "چیاگوتا"یی ها فقط یه بار می تونیم آروزی بزرگی رو برآورده کنیم.
نیـک کمکم داشت متوجه میشد که مردِ فضایی تنها فرصتِش رو سالها پیش به اون بخشیده. "نائوپیه" ادامه داد: نیـک! امشب اومدم اینجا تا آروزی تو رو پس بگیرم. البته تو مجبور نیستی این کارو بکنی. اما من اینجا اومدم تا تنها شانس خودم رو برای نجات دخترم امتحان کنم.
نیـک واقعاً نمیتونست باور کنه. آخه اون چطور می تونست از اینهمه ثروت و شهرتی که توی این سالها به دست آورده بود، دست بکشه. واقعا تصمیمِ سختی بود. برای نیـک موقعیتی که توی این سالها به دست آورده بود خیلی ارزشمند بود. اما خب نیـک نمیتونست باعثِ مرگ کسی باشه. حتی اگه اون شخص یه موجودِ قرمز کوچولو در دوردستهای آسمون باشه.
نیـک چند لحظه فکر کرد و بعد گفت: بسیار خب دوست من. من سالها بابتِ قدرتی که تو به من بخشیدی با خوشی زندگی کردم. حالا نوبت توئه که کنار دخترت خوشحال باشی. می تونی آروزی من رو پس بگیری.
لحظه ای بعد نیـک خودش رو تویِ اتاق زمان بچگیش دید. همون خونه قدیمی و همون شبی که برای بارِ اول "نائوپیه" رو دیده بود. همه چیز مثل قبل بود و از اون بدنِ تنومند و خونة بزرگ و زیبا هیچ خبری نبود. نیـک که حالا همون پسربچه لاغر و مردنی بود به سمت تختخوابش رفت. با خودش گفت: آروز می کنم یه مرد قوی و سالم باشم. آرزویی که مال خودم باشه و کسی نتونه اونو ازم پس بگیره.
فردایِ اون روز نیـک همراه پدرش به نزدیک ترین کلوپ ورزشی رفت و ثبت نام کرد. نیـک تصمیم گرفته بود یه پسرِ قوی و زورمند بشه. خب این یک خواسته بزرگه و برای رسیدن به خواسته های بزرگ باید خیلی تلاش کرد. نیـک هم سالهایِ سال تلاش کرد تا بالاخره تونست به آروزش برسه و به یه قهرمانِ راگبی توی کشورش تبدیل بشه.
نیـک بعضی شبها از پنجره اتاقش به دوردستهای آسمون نگاه میکرد. همون جایی که سرزمینِ موجوداتِ سرخرنگِ باهوش و مهربون بود و بعد با خودش می گفت: درسته که قوی ترین آدم دنیا نیستم، اما خوشحالم که دیگه ضعیف و مُردنی نیستم. خوشحالم که با تلاش خودم به این جا رسیدم. "نائوپیه" عزیز! تو با ارزش ترین هدیه رو همون لحظهای به من دادی که آروزی من رو پس گرفتی... پایان/